با سلام خدمت دوستان عزیز سالروز آزاد سازی خرمشهر را تبریک می گم در این مطلب سعی شده گوشه کوچکی از فداکاری ها و ایثار گری های زنان آزاده این مرز و بوم را یاد آوری کنم.

زن جماعت از سوسک می ترسد!

زن جماعت از سوسک می ترسد و بقوله قدیمی ها زنها فقط به درد آشپزی و خانه داری می خورند .«زن را چه به جنگ»! این حرقها را خیلی ها می زنند اما بعضی چیزها را که آدم می شنود باید بزند گاراژ و یک مقداری به رگ غیرتش بربخورد، البته اگر سیب زمینی نباشد.

اولها فکر می کردم همه ماجرا مربوط به همان پیرزن است .همان پیرزنی که بادام فرستاده بود و گوشه ی بادام رو خورده بود که مبادا تلخ باشد.بعدها فهمیدم نه، زنها پشت جبهه لباس هم می دوختند ،دستکش، کلاه، شلوار هم .بعضی ها هم لباس می شستند.کمپوت و مربا هم درست می کردند.

بعضی هاشان پرستار و پزشک هم بودند بعضی ها هم جهادگر .اما بعدها فهمیدم زنها در شروع تجاوز عراقی ها جنگ هم می کردند، کلت داشتند، خمپاره می زدند، رگبار می بستند، زخمی می شدند و حتی اسیر هم .تعدادی هم شهید شدند و بیشتر از همه شهید پرور بودند .هیچ فرقی نداشت جنگ زن و مرد نمی شناسد مخلص کلام اینکه زنها هم جنگیدند، مردانه تر از خیلی از مردها .باورت نمی شود ! بخوان:

***بهش گفته بود ،حلالت نمی کنم مادر، حالا که توی جبهه لازمت دارند، بمونی خونه. رفته بود سپاه اسمش را بنویسند، ننوشته بودند ،گفته بودند: «تو بمون کمک حال پدر و مادرت باش». برگشته بود خانه، مادرش پرسیده بود :«چی شد ؟اسمت رو نوشتی؟» گفته بود: «نه مادر ،بهم گفتن از یه خونه چهار نفر نمی شه» .خودش پاشده بود رفته بود سپاه گریه کرده بود ،راضی شان کرده بود پسرش را ببرند.

***بچه ها را از اتاق بیرون کرد و در اتاق را بست. پدرم که موجی می شود همیشه مادرم همین کار را می کند.اینقدر پدرم کتکش می زند که از حال می رود. ازش پرسیدم مادر چرا خودت فرار نمی کنی؟ بهم گفت:اگه من هم بیام بیرون بابات خودش را میزند.

***چند تا از نگهبان ها ریختند توی سلول و زدندمان با کابل. دست و سر و صورت همه مان خونی شد.کابل خورد روی دست فاطمه . ناخن انگشت اشاره اش پرید.نگهبان ها که رفتند، فاطمه با همان انگشت خونی روی دریچه نوشت «الله اکبر».

سلام خدا بر زنانی که این چنین مردانه پای در عرصه ابتلا نهادند.مردانگی شجره ایی کربلایی است و هر جا نشانی از کربلا باشد می روید، و زنهار، با خون سیراب می شود.